من چون کبوتری که پَرَم به هوای تو

گذار سر به سینه‌‌ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده‌ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه‌ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته‌جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم آنچنان که اگر ببینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با مَنَت

تو آسمان آبی و روشنی
من چون کبوتری که پَرَم به هوای تو
یک شب ستاره‌های تو را دانه‌چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه‌ی شراب
بیمار خنده‌های تو‌ام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرم‌تر بتاب

ارزوی چگونه مردن

نکند خدای من، سرنوشت مرگم را غرق شدن بنویسی! غرق بشوم تا کوسه ها مرا بخورند که چه شود؟؟یا بروم زیر تریلی و له بشوم!! فقط بوی لش و خون های باقی مانده نصیب مگس ها می شود...

سرطان را هم دوست ندارم!! هی پول هایم را بریزم در شکم دارو سازها و دکترها و بعد ...

برق گرفتگی را هم دوست ندارم!

اگر اجازه بدهی ضربه مغزی را برگزینم...آخر اینجوری می شود خیلی از اعضا و جوارحم را به دیگران بدهی.. ای رزاق کرم های قبر، می خواهم نبودنم برای دیگران نعمت بودن باشد...حالا که بودنم چنان که باید بودنی را یاری نمی دهد...